تبليغاتX
پرقدرت ترین شمارنده آمار
PersianTrace.com
kaniaw

kaniaw


این وبلاگ شخصی است و بیانگر علایق و سلایق دارنده وبلاگ می باشد

 

ماجرای عجیب برادر علیرضا خمسه

علیرضا خمسه به تازگی در برنامه تلویزیونی «رادیو هفت» ماجرای جالبی درباره جابه‌جایی برادرش در بیمارستان تعریف کرده است. خمسه ماجرا را این گونه تعریف كرد: ما مجموعا ۹ خواهر و برادر هستیم، یكی از برادرانمان شبیه ما نیست، سیاه چرده است و قد بلندی دارد. یك روز این برادر در محل كارش با فردی مواجه می‌شود، آن فرد به برادر من می‌گوید من برادرانی دارم كه خیلی شبیه به شما هستند. برادر خمسه هم می‌گوید اتفاقا برادران من هم خیلی به شما شبیه‌اند. این دو نفر با هم قرار می‌گذارند و می‌فهمند كه هر دو در یك بیمارستان به دنیا آمده‌اند، اما در لحظه تولد با هم جابه‌جا شده‌اند. این دو نفر پس از سی و چند سال به آغوش خانواده‌های واقعی‌شان برمی‌گردند و پدر و مادر واقعی‌شان را پیدا می‌كنند

 

                               http://s1.picofile.com/file/6956380280/101932.jpg

 

 

داستانی که هیچ کس باور نمی‌کند

 

 

وقتی خمسه این حرفها را می زند همه فکر می کنند كه او با توجه به روحیه طناز و شوخ طبعش دارد داستانی خیالی را تعریف می‌كند. مجری مصاحبه‌كننده (منصور ضابطیان) هم چنین احساسی داشت. برای همین چند بار از خمسه پرسید:‌ این كه گفتین شوخی بود یا جدی؟

خمسه هم تاكید كرد كه نه اتفاقا داستانش كاملا جدی و واقعی است. او می‌گفت این خاطره را هیچكس باور نمی‌كند، اما واقعیت دارد. خمسه درادامه گفته : هر كدام از این برادر‌ها اخلاق و رفتارشان شبیه خصوصیات خانواده‌ای است كه در آن بزرگ شده‌اند. این دو نفر یك مورد خوب و استثنایی برای پژوهشگرانی هستند كه می‌خواهند بدانند اخلاق آدم‌ها بیشتر ریشه ژنتیك دارد یا اكتسابی است

 




نوشته شده در 1390/6/16ساعت توسط کانیاو | نظر (1)

 

 اعتقاداتمان را چند می فروشیم؟

 

 

 

مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار
تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی
می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد . میگفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ... ـ
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را
بیرون آورد و گفت:

 آقا از شما ممنونم

 پرسیدم بابت چی ؟


راننده گفت: می خواستم فردا بیایم
مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم شما سوار ماشینم شدید خواستم امتحانتان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم ، فردا خدمت می رسیم
مبلغ تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من
مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم

 




نوشته شده در 1390/6/16ساعت توسط کانیاو | نظر دهيد